دلنوشته های دنــــــــــیا
رنگین کمان هدیه کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند...
امروز داشتم به این فکر میکردم که طبیعت آدما چه رنگیه؟؟؟؟؟ اول از خودم شروع کردم ...گفتم ببینم من با تموم خصوصیات اخلاقیم با همه ی بدیها و خوبیهام چه رنگیم؟ دیدم یه جاهایی تو زندگیم مثل وقتایی که آرومم آرامش دارم صبورم و با فکر عمل میکنم میتونم سبز باشم مثل یه جوونه ی سبز کوچیک که آروم آروم رشد میکنه و با صبوری تموم منتظراومدن بهار میمونه... یه جاهای دیگه مثل وقتایی که مهربون میشم به دیگران کمک میکنم و...آبیم مثل آسمون که با تموم عظمتش هیچ وقت مهربونیشو از آدما دریغ نکرده و بارون مهربونیشو روی تن زمین خشک می باره... یه وقتای قرمزم مثل زمانیکه کسی رو دوست دارم مامانم، بابام ،داداشم، دوستام میدونید چرا چون قلبی که توسینه ام میتپه قرمز و هرکسی رو که دوست داشته باشه بیشتر میتپه... یه موقع هایی هم هست که زرد میشم مثل وقتی که به داشته های بقیه حسادت میکنم مثل زمانی که حسرت میخورمو اه میکشم یا ...بگذریم خیلی وقتام صورتیم میدونی چرا؟ اخه من وقتی صورتیم که شادم ودنیا رو شاد میبینم... یه زمانیم هست که سیاه میشم همون موقع هایی که تیر دشمنی شیطون به قلبم میخوره همون وقتایی که عصبانیم وکسی جلودارم نیست همون روزایی که پر میشم از دروغ و مکرو فریب این بدترین رنگی که من دارم دوست ندارم هیچ وقت طبیعت وجودمو مشکی کنم... اما قشنگترین رنگ وجودم پر آرامش ترین لحظه هایی من وقتیه که سفید سفیدم مثل زمستون وقتی سفید سفیدم که دارم با اونیکه منو خلق کرده و دوسش دارم حرف میزنم همون ساعتهایی که اون با منه و من پر میشم از حس بودنش تو خلوت تنهایی هام، همون که گفته اسم منو با ایمان به زبون بیار و روی دریا راه بروووو آره وقتی با خدامم سفیدم مثل برف پاکه پاکـــــــــــــ و بی آلایش ومن سفید بودنو خیلی دوس دارم.... رفتم ببینم طبیعتم چه رنگیه از توی وجودم یه رنگین کمان در آوردم ...جالبه ها ...مگه نه؟ قربون خدا برم که به وجود ما ادمها هم مثل فصل ها رنگ بخشیده... وگرنه دنیا خیلی بی رنگ و بی روح میشد اگه آدما وجودشون خالی از هر رنگی بود... ما که وجودمون ان رنگیه شما دنیای دلتون چه رنگیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضی وقتا که دلم خیلی میگیره آرزو میکنم کاش یه نفر از یه راه دور از یه جنس دیگه شاید از جنس خورشید یا نه از جنس آسمون بیاد و به تموم غم ها و غصه های مردم دنیا پایان بده کاش میشد یه فرشته یکی که از اون طرف شهر خورشید یا نه از شهر رنگین کمان خوشبختی به زمین بیاد به تمام سیاهی های دنیا رنگ بپاشه... کاش میتونستم دنیا و آدماشو با جعبه ی کوچیک مدادرنگی هام رنگ کنم اونا رو از این همه سیاهی و تیرگی در بیارم... کاش میتونستم آدمهای بد این دنیا رو که در حق همه ظلم میکنن با یه پاکن که توی جامدادی هر بچه مدرسه ای پیدا میشه پاک کنم و دنیا رو پر از مهربونی کنم... کاش میشد سرنوشت آدما رو دوباره از نو نوشت... امروز صبح وقتی چشام و باز کردم یه صدای عجیبی به گوشم رسید... هنوز یکم خواب بودم و تو خواب و بیداری نمیتونستم تشخیص بدم این صدای چیه؟ خوب که گوش کردم فهمیدم صدای چیه...! آره صدای اره موتوری بود.... بلند شدم و رفتم دم پنجره و پرده رو کنار زدم ...دیدم بلـــــــــــــــــه با یه اره موتوری افتادن به جون درختای صنوبر و دارن قطعشون میکنن... یکم تماشا کردم ...اما یهو مثل یه آدمی که برق 220 ولت گرفتتش دویدم رفتم رو ایوون... میدونید چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه داشتن درختی رو قطع میکردن که خونه ی دوست من بود... آره همون کلاغ سیاه قصه های مادربزرگ ... کلاغ قصه های مادربزرگ من روی همون درختی زندگی میکرد که داشتن قطعش میکردن... من و آقا کلاغه دوستای قدیمی بودیم و هستیم... همیشه باهم کلی حرف میزدیم... کلاغ بیچاره...حالا آواره شده ... بیچاره جوجه هاش...معلوم نیست زنده ان یا نه...! همه ی آدم و عالم به خاطر سیاهی پرهاش...بد بودن صداش...ازش بدشون می آد... خیلی ها هم میگن کلاغا شوما... اما کلاغ درخت صنوبر همسایه ما خیلی مهربون بود ... با اینکه تو قصه ها هیچ وقت به خونش نمی رسید ... روزا هر جا که بود شبا به خونش می رسید... اما حالا مثل تو قصه های مادر بزرگ هیچ وقت به خونش نمی رسه... 




| Design By : Night Skin |


